قانع باش | ... | |
روزی سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد . در خانه باز بود ادامه مطلب : و از خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است !و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد . در یک لحظه ، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد ! تا مدتها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد ، او را دید که همه مردم به او احترام می گذارند حتی بازرگانان . مرد با خودش فکر می کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم ! در همان لحظه ف او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روتنی نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند . احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر می کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بز رگ شود و آن چنان شد . کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و ان طرف هل داد. این بار آزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد . ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا ، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد . همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود . نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
[دوشنبه 1391-01-14] [ 10:11:20 ق.ظ ]
لینک ثابت بسیار جالب بود - قدرت واقعی به دست خالق مقتدر است 1391/01/14 @ 11:12
|