در شهری دو عالم میزیستند.روزی یکی از دو عالم که بسیار پر ادعا بود،کاسه گندمی به دست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت:این کاسه گندم من هستم و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت:این دانه گندم هم فلان عالم است و شروع کرد به تعریف از خود.خبر را به گوش آن عالم فرزانه رساندند تا نحوه برخوردش را با این حرف عالم پر مدعا بیازمایند.فرمود:به او بگویید:آن یک دانه گندم هم خودش است؛من هیچ نیستم.

موضوعات: اخلاقی
[چهارشنبه 1390-10-28] [ 11:35:11 ق.ظ ]